شعر
این جستجوی بی هدف
بن بستی است از هر طرف
بیجا به هر جا می زنم
دل را به دریا می زنم
در آخر این جستجو
نالان شوم بی گفتگو
این عشق پایان تو بود
چیزی به جز رویا نبود
در هر طرف که بنگری
چیزی نمانده جز غمی
در حسرت دیدار تو
آخر شوم بیمار تو
م.ح.قشقایی
این جستجوی بی هدف
بن بستی است از هر طرف
بیجا به هر جا می زنم
دل را به دریا می زنم
در آخر این جستجو
نالان شوم بی گفتگو
این عشق پایان تو بود
چیزی به جز رویا نبود
در هر طرف که بنگری
چیزی نمانده جز غمی
در حسرت دیدار تو
آخر شوم بیمار تو
م.ح.قشقایی
در این چند ماه پر ماتم
دریغ از لحظه ای لبخند
بر بالین خود بنشستم
عزادار مرگ خود هستم
تنم رنجورتر از هروقت
رسیده به تَهی بن بست
غمی انبوه تر ازاین نیست
چنان تیره، چنان نحوست*
م.ح.قشقایی
*بد یمن، نحس
🌒🌒🌒🌒🌒
شب
شب از شادی لبالب شد
تشنه بودم، تشنه دیدار
در آن شب ، ان شب دیدار
ساغرم پر از کرامت شد
شدم سیراب مهر تو
فزون از سرّ عشق تو
شب از ظلمت برون افتاد
سحر راهی دگر بگشاد
شبم غرق نوری گشت
بهشتم پر ز حوری گشت
چو از خواب خوشم رَستم
سیاهی آمد و بنشست
تمام حس خوبم رفت
به خوابی درگذشته پیوست
م.ح.قشقایی
🌒🌒🌒🌒🌒🌒🌒🌒
بدرقه
به سروی تکیه می دادم
که هر روز تکیه گاهم بود
نگاه مهر آگینش
همیشه بدرقه حالم بود
زمانم در کنار او
پر از احساس خوشبختی بود
نهفته عشق را در خود
شعله های ارغوانی بود
مرا در خود شکست وقتی
سفر رفت یکه و تنها
مرا در کوچه بن بست
رها کردو آتشم افروخت
چرا سهم من از دنیا
همین یک تکه رویا بود
ولی ندیده قصه کامل
سیاهی پشت آنها بود
چه دردی بود این درد
هنوزم در دلم بلواست
چراغ نیمه خاموشم
غروبی از همان روزاست
م.ح.قشقایی