مادر

در فراغ مادر

هر روز بیش از پیش می سوزم نا امید
هر شب از غروبت تاریکترم ای خورشید
شمع نیم سوخته ام به جستجوی پروانه
بی تو نگاهم بی فروغ است ای دردانه
چشمان خیسم را مدام با غصه می شویم
چشمم را پیوسته به جاده می دوزم
یادت نمی رود از ذهنم مگر تو کجایی
زمان فراغ به سر شدوقت است باز آیی
از این ماتم جز شکستن پایانی نیست
از این اندوه برون جستن توانی نیست
در دیواره ذهنم ردیفی است از نگاه تو
شب و روزم به هم پیوسته در پگاه تو
در آسمان هستی نشسته ستاره بیشمار
تو آن ستاره ای که ندارد همتا و قرار
ندانستم رفتنت این چنین سنگین است
گویی غم های عالم پی من در کمین است
اسف که به دادم نرسید گذشت ایام
درد به استخوان رسید از این فرجام
م.ح.قشقایی
https://t.me/qashghaii

شکوه راستی

شکوه راستی

نذار غرق در غیر معنا شوی
اسیر زر و زیور دنیا شوی
بشوی چشم خود، از بدی پاک شو
برازنده ی شمس و افلاک شو
برون شو از مسند سروری
بشو چند بر محمل کهتری
بیا همنشین خاکیان شو عزیز
شریک غم بی کسان شو عزیز
اگر طاق کسرا بدست آوری
نیارزد که دلی را بدست اوری
به جود و ز بخشش دلت شاد کن
ز پهنای دل شوق و فریاد کن
اگر آدمیت بود عزت مرد را
بساز در خودت پاکی و درد را
چو درد آمدت از غم دیگران
در آن وقت شود عزتت بیکران
سفیری شوی از برای کمَک
شوی در ردیف حور و ملَک
م.ح.قشقایی
https://t.me/qashghaii

خیال

اینجا در خیالم
شانه می زنم به زلفانت
طره های موی چون بافته نغمه های تار
زمزمه می کند بی تاب در دستانم
آتش گرفته گیسو به گیسو تنم
رعشه می افتد بوستان و گلستانم
سحاب عشق می بارد
در کنگره هستی
دل به دل ره می گشاید در محیط سرمستی
آسمان هدیه می دهد، آفتاب
شب هدیه می دهد، مهتاب
دهان به دهان جمله می سازند بسیار
آغشته از شعر و طرب و گلسار
هنوزم عشق می روید در بهار
این صدا هنوز قصه دارد بیشمار
م.ح.قشقایی

شعر

این جستجوی بی هدف
بن بستی است از هر طرف
بیجا به هر جا می زنم
دل را به دریا می زنم
در آخر این جستجو
نالان شوم بی گفتگو
این عشق پایان تو بود
چیزی به جز رویا نبود
در هر طرف که بنگری
چیزی نمانده جز غمی
در حسرت دیدار تو
آخر شوم بیمار تو
م.ح.قشقایی

ماتم

در این چند ماه پر ماتم
دریغ از لحظه ای لبخند
بر بالین خود بنشستم
عزادار مرگ خود هستم
تنم رنجورتر از هروقت
رسیده به تَهی بن بست
غمی انبوه تر ازاین نیست
چنان تیره، چنان نحوست*

م.ح.قشقایی
*بد یمن، نحس

شب

🌒🌒🌒🌒🌒

شب

شب از شادی لبالب شد
تشنه بودم، تشنه دیدار
در آن شب ، ان شب دیدار
ساغرم پر از کرامت شد
شدم سیراب مهر تو
فزون از سرّ عشق تو
شب از ظلمت برون افتاد
سحر راهی دگر بگشاد
شبم غرق نوری گشت
بهشتم پر ز حوری گشت
چو از خواب خوشم رَستم
سیاهی آمد و بنشست
تمام حس خوبم رفت
به خوابی درگذشته پیوست
م.ح.قشقایی

🌒🌒🌒🌒🌒🌒🌒🌒

بدرقه

بدرقه

به سروی تکیه می دادم
که هر روز تکیه گاهم بود
نگاه مهر آگینش
همیشه بدرقه حالم بود
زمانم در کنار او
پر از احساس خوشبختی بود
نهفته عشق را در خود
شعله های ارغوانی بود
مرا در خود شکست وقتی
سفر رفت یکه و تنها
مرا در کوچه بن بست
رها کردو آتشم افروخت
چرا سهم من از دنیا
همین یک تکه رویا بود
ولی ندیده قصه کامل
سیاهی پشت آنها بود
چه دردی بود این درد
هنوزم در دلم بلواست
چراغ نیمه خاموشم
غروبی از همان روزاست

م.ح.قشقایی

افق

افق

رخ تو بادبان کشید
به سوی عرصه‌های دور
به هر افق که بنگری
نبینی پرتوی ز نور
تو غرق در فضا شدی
چو قطره در میان آب
روان شدی به ناکجا
چو واژه های در کتاب
تو جزیی از دریا شدی
امروز بی فردا شدی
نشانی از تو نماند
به جز غرور خسته ای
که در هجوم لحظه ها
دوان دوان شکسته ای
غروبی از زمانه ای
تو در مسیر زندگی
ناگه چنان برون شدی
که مرگ شد بهانه ای
م.ح.قشقایی

ترس

ترس

فرو خفته آفتاب به وقت سحر
نیامد نوری از سمت خاور دگر
همه خفته در شب بی فکر و بار
نیامد بانگی زکس از این وضع خوار
چرا در پگاه نیست نوری آشنا
چنین خفته و خاموشند و بی صدا
قلندر شده زنجره در غیاب مرغ سحر
گشته زوزه گرگان جایگاه آواز و هنر
چو در شب بپاشند تخم ترس را
نبینی کسی را برون از خانه ها
همه مست و بی حس در این وادی اند
گرفتار راههای به بی راهی اند
م.ح.قشقایی

صبح شوم

صبح شوم

صبح به خیر امروز
معنی ای دیگر داشت
یه طلوع بی نور
در پس ابرهای ضخیم
تند بادهای عظیم
با حجم بزرگی از باران و تگرگ
یه هجوم سنگین
بر سقف خسته این کومه سرد و کهنه
با غریو صداهای قژ قژ این طاق ضعیف
این هراسی است پر از تهدید و خطر
بانگ فریادی است از عصر جنون
زاده اعمال سخیف
در پیکره این هستی
دل آشوب زمین
طعنه مرگبار فضا
راز خشمی است نهان
ناله ها پر دامن
شِکوه ها سرد و عبوس
آسمان تار از این مُهر کثیف
هست گوش شنوایی هنوز؟
یا که دلها خفته است
نیست بازاری دیگر
که شراع مهر و شادی بکند
سبد عشق هویدا بکند
افسوس که در این کومه نالان
نغمه دلکش آواز تهیست
م.ح.قشقایی

گرفتار

گرفتار

برای تو ای دلبر نیکو خصال
نه دل مانده نه تمنای وصال
تو عاشقان را برون کرده ای
بهار دل ما را خزون کرده ای
در این سرنوشت بد سگال
حضور تو بوده در آن بی مثال
شکار تو بودم شکاری ضعیف
ترحم نکردی بر این جسم نحیف
سزاوار اینم که در دست تو
بسوزم بسازم به خواست تو
دلم را به میل تو همراه کنم
تن و جان فدای این راه کنم
تو ایستاده ای در بلندای زمین
ز فریاد تو رعشه افتد چنین
من از عشق تو مجنون شدم
گرفتار این راه پرخون شدم
م.ح.قشقایی

مدارا

با من مدارا کن دلم
از دیده دریا کن دلم
در راه و رسم دوستی
خود را فدا کن دلم
گر آواز خوان محفلی
خود را چو مینا کن دلم
در این مسیر پر خطر
خود را مهیا کن دلم
درگیر عشق تو منم
من را چو عنقا کن دلم
من از تو دیدم بس نشان
حالم رو احیا کن دلم
در این سرای رنج و غم
شادی مهیا کن دلم
در این دیار پر فریب
هجری تو بر پا کن دلم
با یک کلام خوش زعشق
حسم رو زیبا کن دلم
در راههای تو به تو
راهی تو پیدا کن دلم
در این دنیای بی کسی
یاری تو پیدا کن دلم
م.ح.قشقایی

بازی دنیا

بازی دنیا

بازی دنیا رو دیدی
یه کمی باهاش نشستی
دیدی چه فریبی داره
پر از آدمای مکاره
توی این زمان کوتاه
خیلی چیزا رو دیدی
خیلی حرفها رو شنیدی
اما میون این همه جنجال
چشم دل را بده پر و بال
دل سنگینی داره دنیا
پر ز قصه های فریبا
دلهای خاکستری رنگ
می زنند بر زندگی چنگ
پر دلتنگی است اینجا
خاطرات مونده هرجا
حالا گم شده تو رویا
تموم خواسته های ما
حکایت ما در این دنیا
قصه ای است پر از معما

م.ح.قشقایی

برای عزیز زندگیم

برای عزیز زندگیم

از آن زمان که رفتی ميهمان خاطراتم
از آن زمان که رفتی خسته از این دیارم
تمام این شبهایم تنهایی و فغان شد
از آن زمان‌که رفتی بهار من خزان شد
کنار تو بودم تمام لحظه های عمرم
کنون چو برگ خسته بازیچه دست بادم
شادی هایم پریدند اسیر غُصه ام من
جسمی غریب و تنها همدم گریه ام من
دیگر نمانده در ذهن جز تصویرهای ماتم
فقط تو هستی هر دم در جای جای قلبم
به شوق دیدار تو از مرگ نمی هراسم
امید آنکه پس از مرگ ببینمت یکبارم
م.ح.قشقایی

عرارد

عزادارم

عزادار نفسهاتم

غریق عشق دریاتم

شکسته از غم دوری

نیازمند مهر دستاتم

ای نماد پاکی و دریا

غریب زار پیداتم

هجوم حجم دلتنگی

فدای یک لحظه باهاتم

اگر پر از همه چیزم

ولی در پیش تو هیچم

اگر عقاب پروازم

هنوز در زیر پاهاتم

جهانم بی تو یکسر هیچ

زوال هر روزِ دردهاتم

م.ح.قشقایی

پرستوی بی تاب

پرستوی بی تاب

پرستویی سرگردان
گرفتار توفان
با صدایی گرفته فریاد می زند
و دلها را به کمک فرا می خواند
در آن هوای غبار الود
پرسه های بیهوده او را به هر طرف می راند
آشیانه ای از مهر می خواهد
کوچک و امن
بر شاخه درختی
یا در زیر شیروانی یک کومه فرسوده؛
پرستویی تنها
در گرداب این مرداب پیر
دست و پا می زند
ریسمان حیات کجاست
تا به آن چنگ زند
پرستوی مهاجر
پرستوی بی کس
با بالهای خسته از پرواز
اینک زمین را می جوید
محلی آرام
بر شاخه ای بی بر و خشک
لیک تنها چیزی که مانده
همین تک درخت تنهاست
م.ح.قشقایی

برف



برف
برف آن نمادین صنعت خلقت
زمرد تاج گردون مهر
چکیده راز هستی
در بلورین لعبت عالم
مرا اینگونه مهمان کرد
مرا اینگونه مسحور خودش کرد
امروز آسمان بخشید از جانش
درّ و گوهرهای بسیار
نسیم و برف دست دردست
آفریدند مهر و شادی
در کوچه پس کوچه های این دشت
آفرین باد؛ آفرین باد
م.ح.قشقایی
https://t.me/qashghaii

چشم

چشم

وای از آن شب
شبی که تمام احساسم به تاراج رفت
شبی که تو بودی من و ستاره های آسمان
مهتاب به ما چشمک می زد
و آسمان نگاه پر تلالو خود را به سوی ما می ریخت
آن شب چه بود؟
رویایی که به حقیقت پیوسته بود
سهم من از آن رویا همه هستی بود
که در چشمان تو جا گرفته بود
وقتی چشم تو بود همه چیز بود
و تمام قصه های خوب از آن می تراوید
وای از آن چشم!
وای از همه چشمهای عالم!
که زنجیره هستی را به هم پیوند می داد
چشم چگونه رازی است در هستی
چگونه محمل و گنجینه ای است در دنیا
آن چشم در آن فقیرترین کلبه دنیا نیز
گنجینه ای بود از همه زیبایی ها
گرانترین تمام گوهرها
چگونه می شود که ما چشم ها را به راحتی می بندیم
و دنیا را از این زلال پاک محروم می کنیم
چشم یاد آور هزاران سال سخن است
که در یک کره کوچک پنهان شده است
م.ح.قشقایی

شعری از مرتضی شمس

گاه در قعر سیاه چاک خارا سنگ
شعله‌ی سبز نگاه ببر چابک چنگ؟
مادر ، آیا لاله‌ی خورشید
می‌شکوفد در ستیغ کوهسارانت؟
بگو مادر . . . . . بگو مادر . . . . .
غروبی بود زهر آگین
که زاغی پیر ره گم کرد
بروی شاخه‌ای بنشست
آیا هست در یادت؟
مرا چید و هراسان پر زد و در ظلمت افشان شب لغزید . . .
نمی‌افتادم از منقار او ای کاش! . . .
ولی مادر اسیرم من
اسیر این زمین زشت و وحشت‌بار
اسیر آدم درنده ، خون آشام
https://t.me/qashghaii

نهایت من

نهایت من
به هوشیاری رهیده از عقلم
به شیدایی پس از غم و دردم
به شعف و شادی شکوفایی یک گل
به نمناکی شبنم بر روی سنبل
قسم به پگاه به رویش جوانه
قسم به نور پس از طلوع روزانه
به نام تو قسم؛ به نام زیبایت
که گرفته هوشم را شدم گرفتارت
به خواستنی که هنوز نمرده در من
تو نماد عشقی که شکفته در من
اگر که نیست در سرای من خوشبختی
خیال تو هست همیشه و هر وقتی
نگار من تو پریزاده ای چون حوری
پریوش بال گشوده به سوی نوری
آغوشت همیشه پر از مهتاب
تو سایه سار آن درخت بیتاب
فکر و خیالت همیشه می دهد گرمی
دل را می کشاند به سوی سر مستی
ساحت محراب تو همیشه گشوده
نغمه ساز تو به همه جا رسیده
تکیه گاه تو مأمن امن من
فانوس خیالت همیشه در ره من
در آسمان نگاهت ستاره می بینم
از زلف کمندت آلاله می چینم
شبهای مستی تو شرابم هستی
با خیال توست این همه مستی
گر از شبها ستاره می بارد
از رخسار تو خاطره می زاید
تو از آب نیز شراب می سازی
ز کلمات خسته شهاب می سازی
م.ح.قشقایی
https://t.me/qashghaii

انقراض عشق

انقراض عشق

دیگر نمانده جایی برای زیستن عشق
این انقراض نسل است از برای عاشق
ان که با گلوله خشم غلطیده بر زمین
بدن عشق است که فتاده بر زمین
دیگر در رگهای این بدن خونی نیست
این شبیه مرگ است زندگانی نیست
این همه بیدادگری که هر روز می بینیم
از میوه تلخ شقاوت است که می چینیم
رهاورد این نگون بختی و بیزاری
یاس و نومیدی است و تلخکامی
م.ح.قشقایی
https://t.me/qashghaii

قطره آتش

قطره آتش

چنان آسان از قصه خود گذر کردم
که آدمی از حضور ناگاه خود در گذشت
من در قصه تو غوطه ور شدم
در نهانخانه آن شور پاشیده در قلبت؛
که رگ های هستی را پر از هوا می کند
در پالوده ظرفی بی رنگ
که از آن مستی می تراود
و من و منیتم را مدهوش می کند
احساس قطرات آن ظرف آتشین
از گلوگاه عشق فرو می رود
و چون تشنگی محض
سلول‌های تنم را
به دریای بیهوشی پیوند می دهد
اینک این طعم سکر آور
از یک جام میان تهی
فراتر است
چنان که گویی با چشمانی زل زده و خاموش
راه دیدار تو را می جوید
م.ح.قشقایی

مرگ عشق

مرگ عشق

عصر خودکشی عشق است امروز
معشوق بر چوبه دار است امروز
عاشقان در فراغ یار گریانند
آدمیان بر گرداگردش حیرانند
این هلهله ها که می بینی امروز
از برای مرگ عشق است هر روز
م.ح.قشقایی
https://t.me/qashghaii
🌹🌹🌹🌹

درکم کن

درکم کن
همچون انعکاس قطره شبنم در پگاه صبح
مثل نسیم هنگام زمزمه با گل
به پنهانی یک بوسه ناتمام
در هودج خیالبافی هایمان
بِسان شیفتگی پروانه گرداگرد شمع
به گشودگی غنچه ای خندان
در درازکش هُرم آفتاب
درکم کن از صمیم قلب
از عمق وجود
من شعری ناپخته ام
با درک تو به بار می نشینم
مرا درکم کن
م.ح.قشقایی

https://t.me/qashghaii

غرور

احمد شاملو:
ابلها؛ مردا من عدوی تو نیستم من انکار توام!!!


غرور

سر از خُم پندار خود بردار
من زاییده چشمان تو نیستم
اگر تو نگارم بودی به یقین از قبل
اینک سر از سودای تو برداشتم
به کوچ اندرم از این آلونک فریب
که تو ساختی، لیک من از آن فراترم
دل نبند به این صحنه سازی سخیف
هر چه داری به یک آنی از آن می گذرم
به صورت کمال و به سیرت پلید و شوم
بدان؛ من از حسن جمال تو با جرعه شرابی در گذرم
م.ح.قشقایی
https://t.me/qashghaii

طعم تو

🦚🦚🦚🦚
طعم تو

چنان آسان از قصه خود گذر کردم
که آدمی از حضور ناگاه خود در هستی در گذشت
من در قصه تو غوطه ور شدم
در نهانخانه آن شور پاشیده در قلبت؛
که رگ های هستی را پر از هوا می کند
در پالوده ظرفی بی رنگ
که از آن مستی می تراود
و من و منیتم را مدهوش می کند
احساس آن مظروف آتشین
از گلوگاه عشق فرو می رود
و چون تشنگی محض
قطرات سلول‌های تنم را
به دریای بیهوشی پیوند می زند
و سیرآبم می کند
کنون این طعم سکر آور
از یک جام میان تهی
فراتر می رود
ان چنان که گویی با چشمانی بهت زده و خاموش
راه دیدار تو را می جوید
م.ح.قشقایی
https://t.me/qashghaii

🦚🦚🦚🦚

عمر

🌒🌒🌒🌒🌒


عمر

سالی دگر گذشت
لحظه ها و ساعتها
هر دم به در می کوبند
و هشدار می دهند
اگرچه این راه طولانی است
ولی می گذرد؛ سریع و لغزنده
هر آن در کوران حوادث
پای می لغزد
زمین دهان می گُشاید
و رُخی بر زمین نقش می بندد
اگر فردایی هست
دلت را به نهایت پیوند بزن
روح هزاران ساله است
و عشق است که هر دم
زاده می شود
و هرگز نمی میرد

م.ح.قشقایی

🌒🌒🌒🌒🌒
https://t.me/qashghaii

درماندگی

درماندگی

از آشوب و بی قراری خود وامانده
از توفان و گرداب این دریا درمانده
در این دنیای بی کسی و غربت
عشقی جانگداز در دلم جامانده
گیج از آن لحظه ام که ناخودآگاه
پرتاب شدم به این دنیا ناخواسته
و بر جسمم روحی دمیده شد
پر از لحظات دلتنگیِ فزاینده
تو را در پس آن پنجره دیدم
که مثل گل شکفته بودی تازه
گلبرگها گشوده بودی در نسیم
از بوی خوش نیلوفر ها آکنده
تو تک ستاره بودی در آن شب تار
تابیده برق نگاهت بر هر جنبنده
می دانم که نمی روی از یادم هرگز
چه امروز و چه روزهای آینده
پاینده باد شوکتت ای رفیق دیرین
بر آستانت زانو می زنم سرافکنده
م.ح.قشقایی
🌹🌹🌹🌹🌹

ترسیم

ترسیم

چشمانم را به زلفان تو گره می زنم
وقتی نسیم؛
موهایت را به رقص می آورد
و ترکیب جاده و موج
احساسم را با رفتن و تشویش درهم می آمیزد
اکنون در این جریان لطیف و آرام
من هم دیدگانم را
به شِلال زلفانت هدایت می کنم
تا آنرا در مسیر باد شانه زند
زلال چشمانت به مسلخم می برد
آنگاه که ستاره می بارد
و عشق در این مسیر زاده می شود

م.ح.قشقایی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸

پریوش

پریوش

با حضور تو همیشه در آرامشم
تو ناجیم باش در این حال ناخوشم
معمار این ویرانه فقط تویی تو
طراح این خانه فقط تویی تو
راهی ام نکن به راه بی راهی
یکبار خط بکش بر این دو راهی
با تو زنده ام، اگر زنده ام
با تو بمیرم، همچنان زنده ام
چه در این دنیا چه در اون دنیا
آواره منم هم اینجا و هم آنجا
بین دو جهان در تب و تابم من
در جستجوی تو هرگز نخوابم من
دستم رو بگیر از پنجره دل
تا نورت بتابه به این دل غافل
م.ح.قشقایی
https://t.me/qashghaii