نوشتن

رابطه من با نوشتن
م.ح.قشقایی

من عاشق نوشتنم. پنهان نمی کنم که فقط با نوشتن آرام میگیرم. همیشه به دنبال یک فرصتم برای نوشتن.
نوشتن دست مرا می گیرد و می برد به جهانی دیگر. به یک دنیای خیالی. به رویاهای دست‌نیافتنی. وقتی با کلمات همبازی می شوی، انگار مثل بچه ها شده ای که با اسباب بازی‌هایشان بازی می کنند؛ با اسباب بازی و عروسک هایی که دوستشان دارند. آنها را زنده و هوشیار می پندارند؛ با آنها حرف می زنند؛ می خندند، با آنها دعوا می کنند و بعضی مواقع حتی همراه با عروسک‌های خود می گریند. غذا دهانشان می گذارند. آنها را به پارک می برند و وقتی مریض شدند، آنها را به دکتر می رسانند.
من با کلمات همین‌گونه ام. گاهی آنها مرا هدایت می کنند و گاهی من راه را به آنان نشان می دهم. بیشتر مواقع با هم در تفاهمیم ولی گاهی پیش می آید متضاد می شویم و شاید با هم قهر کنیم. اما بزودی دوباره آشتی می کنیم و با هم دوست می شویم. من و کلمات و جملات بیشتر مواقع یکی می شویم. گویی یک فراز طولانی در رشته ای دراز و هماهنگ در جمعی از کلمات و واژه ها آمده اند و ساختمانی بلند مرتبه یا داستانی از یک ستاره ساخته اند.
واژه‌ ها مثل گلهای رنگارنگند که در دشتی وسیع زیبایی و طراوت را بدون هیچ منتی به نمایش می گذارند.
از یک گل که در گلدان تنهایی، زیبایی و بویش را همچنان هدیه می دهد و تنهایی و زندانی بودن در یک گلدان کوچک را بهانه نمی کند برای نشکفتن، برای پنهان کردن شمیم خود، برای نثار نکردن زیبایی خود.
کلمات و واژه ها بدون هیچ تکبر و غرور و منیت با من همراهند و هر وقت که بخواهمشان حاضر می شوند و در سطور و جملاتم جای می گیرند. من این خاصیت را خیلی دوست دارم و به این رفتار و احسان غبطه می خورم.
اما ما انسانها موجوداتی پر کینه و حسود در بالاترین مسند هستی ایستاده ایم و غرور و نخوت خود را بر همه موجودات و حتی خودمان‌، دوستانمان و همنوعان مان مدام پرتاب می کنیم.
https://t.me/qashghaii

اهداف ملی

اهداف ملی و جامعه بشری
م.ح.قشقایی
https://t.me/qashghaii
اگر بخواهیم اهداف و مقاصد اصلی کشورها و دولت‌های مختلف را خلاصه کنیم. به این معنا که بفهمیم کشورها به دنبال دستیابی به چه اهداف دراز مدت، ساختاری و بین المللی هستند، باید از دو مقصود و هدف زیر نام ببریم:
الف_توسعه و پیشرفت کمی و کیفی در همه زمینه های اقتصادی، سیاسی، تکنولوژیک و فرهنگی ..
ب_ایجاد رفاه، آسایش، امنیت برای مردم خود.
مورد "الف" رویکرد بیرونی دارد و در سطح جهانی بروز و ظهور می يابد و در رقابت و کشاکش بین قدرت‌های جهانی شکل می گیرد و معنا پیدا می کند. اگرچه توسعه یک امر نسبی است ولی این نسبیت در ارتباط با قدرت‌های موجود و نوظهور موجب رقابت تنگاتنگ و شدید بین آنها می شود. کشوری که در این عرصه نتواند در بازی های قدرت حرفی برای گفتن داشته باشد عقب می ماند و باید جای خود را به دیگران واگذارد. این موضوع در همه زمینه ها چه به لحاظ سیاسی، نظامی یا اقتصادی و....وجود دارد. در جنبه بیرونی اقتدار به معنی توانمندی مواجهه با چالش‌ها و نزاع های جهانی و قدرت نفوذ و چانه زنی در عرصه بین المللی است. در این میدان قدرت یک کشور-دولت با تمام کلیت و اقتدارش سنجیده و ارزیابی می شود و به همان میزان نیز می تواند در سیاست‌های جهانی اثر گذار باشد.
مورد دوم بیشتر رویکردی داخلی دارد و نیاز داخلی جوامع را پوشش می دهد. اگرچه هر دو این مقاصد با هم ارتباط وسیع و معنی داری دارند ولی در بسیاری موارد می توانند به لحاظ گرایش کشورها به هریک از آنها موجب تعارض و تضاد در سیاست‌های داخلی یا بین المللی شوند، چرا که توجه به هر یک از آنها و کوتاهی نسبت به دیگری نقصان و ضعف در ساحت دیگری را در پی دارد. به تعبیری دیگر رقابت در عرصه بین المللی و جلوگیری از عقب ماندگی در مقابل سایر کشورها قطعا نیاز سرمایه‌ و تامین هزینه های لازم زیادی دارد که تامین آن به مفهوم کاهش بخش رفاهی جامعه داخلی و مردم خواهد بود.
با این وجود فارغ از مناسبات بین المللی و رقابت‌های جهانی آنچیزی که ماهیتا باید محور تمام فعالیت‌ها و اهداف عالیه بشری و دولت‌ها باشد برقراری رفاه و آسایش و امنیت جسمی، فکری و روانی هرچه بیشتر برای آحاد جامعه است که از مسیرهای پر خرج قابل دستیابی است و مستلزم آنست که دولتها از هزینه های نظامی و رقابت‌ها و نزاع های بیهوده دست کشیده و در فضایی مسالمت آمیز برای همه کشورها، اهداف واقعی و انسانی را پیگیری نمایند. چیزی که متاسفانه چشم انداز روشنی از آن قابل مشاهده نیست.

https://t.me/qashghaii

پویش مغز



پویش مغز

مغز به اندیشیدن نیاز دارد وگرنه می پوسد و زودتر تر از موعد فرسوده می شود. هر چیزی که در هستی وجود دارد دارای کار ویژه ای است اگر از مدار کارکردش خارج شود، از طرف طبیعت پس زده می شود. تفکر و اندیشیدن جزو ضروریات عملکردی مغز است اگر بکار گیری نشود زود هنگام بازنشسته می شود. تفکر نیز با عادات و رفتارهای عادی که داریم متفاوت است، زیرا قریب به اتفاق اعمال ما از روی عادت است و ملکه ذهن شده است، پس نیازی به تلاش و چالش فکری ندارد. تفکر یک فعالیت پیچیده است که در مغز رخ می دهد. فرایندی سخت، بغرنج و خسته کننده است؛ با این وجود نتایج تفکر بسیار پر بار و با ارزش است و تعالی انسان را در پی دارد. از ابتدای بشر تا کنون به یُمن وجود مغز و فکر انسان توانسته به چنین دستاوردهای عظیم تمدنی دست یابد. اگر انسان نیاندیشد فرقی با بهایم ندارد. چه بسا فرودست تر خواهد بود. فکر نکردن به نوعی زندانی کردن مغز و اندیشه است. فکر نیز باید آزاد باشد، در همه چیز جولان دهد تا در پرسه های روزانه سلامتش حفظ شود وگرنه ذره ذره فسرده می شود و می میرد.
م.ح.قشقایی
https://t.me/qashghaii

زنده بودن

زنده بودن زندگی نیست؟!

مرد ومردی ها مرده اند
دلها همه افسرده اند
نه سروی، نه قامتی
اینجا همه کوته زاده اند
در این ملک مرد خیز
بی مایه ها همه کاره اند
آن سربداران قدیم
اینک در گور خوابیده اند
با دردو غم سر می کنند
آنان که هنوز زنده اند
هر آن کس را که بنگری
در خماری و نشئگی خفته اند
م.ح.قشقایی
https://t.me/qashghaii

عطر برنج

بوی عطر برنج
امروز پر کرده اینجا را
می وزد نسیم از سوی دریا
می پراکند شمیم عطر گلها را
خوشه های ُسَر ریز برنج
در فریاد و غریو بسیار
شادی می کنند؛ می رقصند در شالیزار
حس من و آنها بی اختیار
یکی می شود در پهنه شالیزار
زمزمه باد و هر ساقه برنج
حکایتی است از ناگفته های بسیار
گر که گوش کنی با قلبت
می شنوی صدای طپش عشقی ماندگار
م.ح.قشقایی
https://t.me/qashghaii

یک دم

از چه غم می خوریم برای دم و بازدم
که بعضی حتی به دم دوم هم نمی رسند
زندگی انقدر هست ناپایدار و بی قرار
که بسیاری به بستن چشمها هم نمی رسند

بوی بهار

بوی بهار

بار غمهایم را می گذارم زمین
می شویم چشمهایم را از غبار
تا ببینم شفافیت بهار را
دل می بندم به گلزار رنگارنگ
تا نرفته بوی بهار
می دوم بسویش بیقرار
خوشم از نفس باد بهاری
که نشسته است بر سر هر راهی
نسیم صبح در مسیر راه
موج می دهد به گستره شالیزار
بوی خوش دشت پالیز
پر کرده فضا را این چنین دل انگیز
از شمیم عطر پر بارش
شسته هر چه ناخوشی و بیماری است
م.ح.قشقایی

مرگ زودرس

مرگ زودرس

ما مانده ایم با عمری از دست رفته
در تاریکخانه آشنایی
که اکنون غریبی می کند؛
دیگر ما را نمی شناسد
همانهایی که در این دیار موی سپید کرده اند
اینک توان از کف داده اند
و حال با تنی رنجور
به لحظات نه چندان مانده
می نگرند؛
اما هیچ روزنه ی امیدی متصور نیست
و جهان برای ما
بر همان پاشنه ای می چرخد که بود
اینجا سرزمینی است که جوانان
پیش از آن که جوانی کنند پیر می شوند
و پیران قبل از پیری مرده اند...
م.ح.قشقایی

تهران

تهران در گریز

تهران، شهری پر از تضادهاست
شهری از جنس همه فریادهاست
شهری مملو از غرور و خسته گی
شهری در حال افول و کهنه گی
شهری بیرون از اصول عاطفه
شهری آشفته بدور از خاطره
آخرین افتخار این شهر غریب
گمشده در گذشته ای دلفریب
شهری نه آنچه ما می پنداشتیم
عاقبت عمری را در آن باختیم
شهرجادویی است برای دیگران
مَهد دلربایی است برای دیگران
لیک آنان که ساکن این وادی اند
توشه بر بسته همیشه راهی اند
ما که دل در گرو آن داشتیم!
اینک آن را به کنار انداختیم!

م.ح.قشقایی https://t.me/qashghaii

خواهی امد

خواهی آمد

می دانم بر خواهی گشت
یک روز به قلبم باز خواهی گشت
باید آنروز آماده باشم تا در را به رویت باز کنم
روزی خواهی آمد
و قلبم را پر از شادی خواهی کرد
تا آنروز هر جا که باشی
چه دور، چه نزدیک
در قلبم خواهی ماند
حفظت خواهم کرد تا روزی یا شبی برگردی
در آن روز کومه ام‌ را پر از عطر چوب کهنه بلوط خواهی کرد
من تا آنروز
چشمانم را به روی هر کس دیگر خواهم بست
تا تو بیایی
و آنگاه این دشت در همهمه گلهای نیلوفر آبی
و بوی گلهای سفید یاس
قدومت را پاس می دارند...
وقتی که بیایی در مسیرت
ردیفی از گلهای ساده رز
انتظارت را می کشند
و بذر شوق دیدارت را در فضای سنگین دریایی می پراکنند
آنگاه که بازایی..
م.ح.قشقایی
https://t.me/qashghaii

نمایش

نمایش شب

باد هو هوکنان
در کومه ها و کوچه های ده می پیچد؛
سبزه زار در نسیم پگاه
رقصان و پای کوبان
همصدا با باد آواز می خواند
و نقش بی بدیل سبزه زار مواج
به همراه آهنگ باد
در هنگامه ای یکسان
دشت را تزئین می کنند
شبانگاهان زوزه گرگها
سکوت شبگیر روستا را
می شکند و راهی می شود
برای سگهای ده
تا گاه بگاه، پارس کنان
حضور مقتدرانه خود را در شبهای سرد پاییز به رخ بکشانند
خواب چنبره زده اهالی در دل شب
با نوازشهای آشنای همیشگی سگان ده
هیچگاه آشفته نمی شود
و حصار کاهگلی خانه ها
در زنجیره واق واق سگان نگهبان
سدی می شود در برابر سلطه گرگان
که شب را تا طلوع خورشید
در کشیک دریدن و چاپیدن
لحظه ای چشم بر هم ننهاده اند!!
م.ح.قشقایی
https://t.me/qashghaii

گناهکار


. همه گناهکاریم.

ما گناهکاریم. گناه در همه وجودمان رسوخ کرده است. گناهانی نابخشودنی که با هیچ ندامتی پاک شدنی نیست. ما گناهکاریم. اما بیش از آن، ما گناهکار خودمانیم. گنهکار وجدانمان و بدهکار وجدانمان.
گناهکار فریادهای درونمان که به آن بی اعتنایی کردیم. فرقی نمی کند چه بودیم ضعیف یا قوی؛ ولی هیچگاه به اندازه کافی تلاش نکردیم، تا خود را به باور برسانیم، خود را به زحمت نیانداخته ایم، حرف حق را نزدیم تا از چشم دیگران نیفتیم و همیشه محبوب بمانیم. خرسند از این که در مسیری صحیح گام بر میداریم. مسیری که آنروی ریاکارانه ما را نشان می دهد. این خود فریبی است و ما خود را فریب می دهیم. هم شکاریم و هم شکارچی. خود قاضی و خود متهمیم. لحظه ای این و لحظه ای دیگر آن. سرگردان و ویران در عالم واقع و خیال.
ما گناهکاریم...
م.ح.قشقایی
https://t.me/qashghaii

زندگی بدایت مرگ

زندگی بدایت مرگ

آواز پاییز در نی لبکی مغموم
شرح زندگی مرا می خواند
و برگهای ریز و درشت زرد و قهوه ای
عمر من است که یک به یک
بر دامن سرد زمین فرو می ریزد
اینک پس از سالها
از این ریزش مداوم پاییزی
برگ چندانی بر روی شاخه ها نمانده است
تا تنه درخت را
در برابر هجوم وحشی باد و تگرگ
محافظت کند
و مرگ است که گام به گام به پیش می راند
تا روزی به ناگاه تشییع پیکرم را به نظاره بنشیند.

م.ح.قشقایی
https://t.me/qashghaii

تنهایی

تنهایی همزاد یک تفکر یا فرار از جامعه
م.ح.قشقایی

تنهایی یا نزوا واژه ای بسیار آشنا و پر کاربرد است که اکثر ادبا، اندیشمندان و فیلسوفان در آثار خود از آن سخن می گویند و یا خود را در تنهایی و انزوایی عمیق و سکر آور غرق می کردند و به آن نیز می بالند. چون بر این ادعا بوده و هستند که زندگی مردم عادی سرشار از بی معنایی، روز مرگی و تن اسایی است و هیچگاه اندیشه های بلند و مفاهیم عمیق در زندگی وذهن مردم عادی جریان نمی یابد. بعضی از نوابغ خود را به اختیار و عامدانه به تنهایی عادت می دهند و از جامعه و دیگران می گریزند. این باعث می شود بیشتر مواقع پرخاشگر، بد خلق و مردم گریز بنظر آیند. باید گفت نگاه آنها به زندگی با دیگران تفاوت اساسی دارد. دغدغه آنها در سطح انسانهای عادی نیست به سطوح بالاتری می اندیشند و به دنبال حقایقی می گردند که دیگران از آن غافلند یا نمی خواهند خود را در دام چنین افکاری بیاندازند. فکر کردن سخت و طاقت فرساست، ولی برای بعضی از انسانها فکر و اندیشه جهادی نفسانی است، برای رسیدن به حقیقت و خودیابی. عنصر حقیقت برای آنها تنها مسیر حقیقی و راستین برای سعادت و کامیابی واقعی در زندگی است. یافتن حقیقت از دید آنها در تفکر و تلاش و فرسایش فکری میسر است و تنهایی می تواند این بستر را فراهم کند؛ یا مسیر را هموارتر سازد.
فیلسوفان بزرگ بعضا تنها بوده اند. در تنهایی و انزوا زیسته اند و در تنهایی نیز با دنیا وداع کرده اند. بسیاری از آنها تنهایی را خود انتخاب کرده اند نه این که تنهایی به آنها تحمیل شده باشد. فیلسوفان و ادیبانی همچون نیچه، کافکا، شوپنهاور، مارسل پروست....از پیرامون شان دل می بریدند و در تنهایی فکر می کردند و نظرات خود را می نوشتند. مارسل پروست ۳ سال اخر عمر خود را در خانه حبس کرد تا کتاب سترک خود در جستجوی زمان ازدست‌رفته را در ۷ جلد بنویسد. این رمان در مجموع ۱۴ سال از عمر او را به خود اختصاص داد. پروست در جوانی با وجود مريضی، فردی پر شور و دارای ارتباطات وسیع اجتماعی بود ولی پس از مدتی از جامعه سرخورده شد و به نوشتن که تنها چیز مورد علاقه اش بود روی آورد. او در سال‌های آخر عمر همیشه نگران بود که مرگ اجازه ندهد آخرین کتاب و بهترین رمانش را به پایان برساند.
شوپنهاور از مردم فراری بود و برای انسانها واژه دوپایان را به کار می برد و از آنها دوری می‌گزید.
او معتقد بود انسان تنهاست. تنها به دنیا می آید و تنها نیز می میرد. در هیچیک نیز نقش و حق انتخابی ندارد. پس در طول زندگی نیز باید فاصله اش را با دیگران حفظ کند. در جایی در کتاب تکلمه ها مثالی می آورد از جوجه تیغی ها که در زمستان برای گرم شدن ناچار می شوند به یکدیگر نزدیک شده و به هم بچسبند ولی تيغ هایشان به بدن همدیگر فرو می رفت و مجبور می شدند از هم دور شوند. زمان می برد تا جوجه تیغی ها یاد بگیرند و بفهمند که باید فاصله مناسبی را بین خود حفظ کنند تا هم از گرمای هم بهره مند شوند وهم به دیگری آزار و صدمه نرسانند. انسان نیز باید بیاموزد که در زندگی اجتماعی و روابط با دیگران حدود طبیعی را حفظ کند تا دچار نابسامانی نشود.
برخی فیلسوفان معتقد بودند که مراوده با افراد عادی آنها را از کار و تحقیق بازمی دارد و شیرینی اندیشیدن در تنهایی را از آنها می گیرد. اندیشه از دید آنها امر مقدسی بود که با هیچ چیز دیگر قابل مقایسه نبود. از این رو از مواجهه با دیگران می گریختند و به غار تنهایی خود پناه می بردند. از دید دیگران اینان موجوداتی دیوانه و خاص بودند که با کسی سر سازگاری نداشتند، هیچ دوستی نداشته و هیچگاه همسری اختیار نمی کردند و همه عشق و زندگی‌شان به کار و تحقیق و تفحصشان وابسته بود.

کابوس

کابوس

یه کابوس همیشگی و دهشتناک
هر شب می آید به سراغم
می بندد با زنجیر
هر دو دست و پایم
در خواب و بیداری؛ انگار بیدارم
یک ترس ناگوار
می افتد به تن و جانم
فریاد از این هراس
فرو خفته در خوابم
یک انعکاس شوم
بر بستر این رویاست
که مدام می شود تکرار
در عالم بیداری
آشفته و پریشان
از خواب می جهم
در حالی که این فریاد
پر کرده خانه ام
دیوانه وار هر کس
هجوم آورد بر من
تا بشکند این کابوس
این رویا را
من در انتهای خط
در گیر کابوسم
اما کسی نمی فهمد
در چه وضع و حالم

م.ح.قشقایی

گمگشته

گمگشته

در زمانی که داشتم در خودم گم میشدم
تو را دیدم که در سایه درخت ایستاده ای
نجیب و با وقار در هاله ای از نور مهتاب
کرده ای مرا در خیالم سرگشته و بی تاب
دور شدم از تو تا غرق در چشمان تو نشم
زخمی و پریش از تیر دیده گان تو نشم
اما اینک آن تک نگاه بی اختیار در آنروز
کرده مرا اسیر تو هر روز بیشتر از دیروز

اگرچه ندیدم تو را دگر از آن وقت تا به امروز
اما حضور تو در اینجاست هر شب و هر روز
می تابد پرتو نور آن دو دیده معصوم و زیبا
انگار چراغانی کرده قلبم را پر نورتر از هر جا
این شعر اگر با احساس تو هماواز شود
شایدعشق من در قلب تو هم آغاز شود
م.ح.قشقایی

درمان شوپنهاور

نگاهی به کتاب درمان شوپنهاور
نویسنده آروین یالوم
محمد حسین قشقایی

درمان شوپنهاور یک کتاب روان درمانی یا بهتر بگویم فلسفه درمانی است که به زیبایی بحران روحی یک بیمار را پس از این که متوجه می شود به یک بیماری مرگ آور (سرطان پوست)مبتلاست دنبال می کند. وی خود روان درمانگری است که حالا خودش با همان مشکلات روحی که بیمارانش نیز بعضا به آن دچار بوده اند مواجه شده حالا باید خود را نیز درمان کند. گروه درمانی او راهی می شود برای درمان خودش.
در این گروه دیگر او یک راهبر و روان درمانگر صرف نیست بلکه او هم مثل سایر بیماران در حال درمان خویش است. تا جایی که در گروه درمانی خود به عنوان یکی از بیماران مورد خطاب قرار می گیرد و به افشاگری گذشته خود می پردازد. حضور و رسوخ یک فیلسوف درمانگر بالینی به این گروه به نام فیلیپ، مناسبات گروه را به هم می ریزد و انواعی از روش‌های درمانی خاص ناشی از فلسفه و نوع نگاه انسان به زندگی مرگ و خوشبختی و موفقیت با روایتهایی که از شوپنهاور و نیچه و کانت و دیگر فیلسوفان مطرح می شود حوزه درمانگری را وسیعتر می کند و دامنه روشهای درمانگری را توسعه می دهد. در این کتاب شاهد زندگی های چند گانه درمانپذیرانی هستیم که هر یک به دلایلی نیاز به روان درمانی یافته اند و سعی می کنند با درد و رنج ناشی از خونمایان سازی در گروه و خود افشاگری راهی بسوی تسکین آلام خود و یا حل مسائل و مشکلات زندگی اجتماعی، خانوادگی و فکری خویش بیابند.
آروین یالوم استاد بازنشسته روانشناسی در دانشگاه استنفورد خود به عنوان یک روانشناس و درمانگر روحی بخوبی با مناسبات خاص این نوع درمان آشناست و سعی می کند با چاشنی های فلسفی حوزه کار درمانگری را گسترش دهد. اگرچه شاید نتوان این کتاب را رمانی همچون رمانهای مرسوم دانست و بیشتر یک فرایند و روایت هدف دار برای شناخت گستره، پیچیده و فراخ درمانگری و گروه درمانی است، ولی آنقدر این کتاب کشش دارد که خواننده را با اشتیاق فراوان به دنبال خود می کشد. در این کتاب خواننده به دنبال پایان داستان نیست و نمی خواهد هم آخر آنرا حدس بزند، بلکه خود روند و جریان درمانگری او را مسحور می کند و بسوی خود آگاهی بیشتر می کشاند. درواقع هر جمله و سطور این کتاب دارای پیام خاصی است و هر بند آن خود یک کتاب است که از تاریخ بلند فلسفه و روانشناسی سرچشمه می گيرد و در عبارات کوتاه یا بلند تصویر می شود.
این کتاب ارزش آن را دارد که بارها خوانده شود و برخی عبارات آنرا بخاطر سپرد، همیشه زمزمه کرد و با آن زندگی کرد. دغدغه های انسانی و ترس از مرگ و چالشهای مختلف زندگی همه در این کتاب واکاوی می شود. به نظرم این کتاب بیش از آنکه یک کلاس روان‌درمانی یا گروه درمانی باشد یک فلسفه درمانی یا به تعبیری دیگر بینش یابی یا هویت یابی برای ادامه زندگی در شرایط ملال، فرسودگی و اضمحلال روحی است. مجموعه ای ناهمگون از شرایط بیماران با دردهای خاص خود هر یک به دنبال راهی برای درمان هستند و در چالشی مدام خود را می آزمایند و دوباره راه دیگری را انتخاب می کنند. فیلیپ به عنوان یک روان درمانگر فلسفی نقش و جایگاه ممتازی در این کتاب و گروه درمانی بر عهده دارد. اوست که جهت و مسیر درمان را از درمان جزئی به درمانی کلی نگر و عمیق تر و جهانی تر هدایت می کند و از بند جزئیات می گذرد و راه گروه را به پلانی بزرگتر از یک امر شخصی باز می گشاید. فیلیپ به نظرم یک شخصیت محوری و کارساز در ایجاد این حس کلی و همه درمانگر دارد که فلسفه را وارد روان‌درمانی می کند. او با ارائه رهنمودهایی از شوپنهاور، نیچه و..سایر فیلسوفان نقبی به روانشناسی فلسفی می زند و دامنه بحث را به شدت توسعه می دهد.
بنظر می رسد اروین یالوم نظرات و دیدگاه‌های خود را از زبان پزشک روان‌درمانگر داستان جولیوس بیان می کند که در چارچوب دیدگاه‌ها و یافته های روان‌درمانی کار خود را پیش می برد ولی بیان نظرات فلسفه روانی از زبان فیلیپ که فیلسوفی درمانگر است بیان می شود و این شخص در این رمان وظیفه دارد بطور مستقیم دیدگاه‌های فیلسوفانی چون شوپنهاور، نیچه، کانت، هگل و دیگر فلاسفه را نمایندگی کند.
داستان در شرايطی پایان می پذیرد که جولیوس درمانگر از دنیا رفته و حالا فیلیپ به عنوان راهبر یک گروه درمانی جدید جای او را گرفته است.
علاقه و شیفتگی آروین یالوم به فیلسوفانی چون شوپنهاور و نیچه که کتابی با عنوان نیچه گریست در مورد وی دارد قابل انکار نیست. او با کتاب‌های خود ارتباط فلسفی هویت یابی افراد با مقولات روانی و چالش‌های وسواسی و فکری را برقرار و در هم می آمیزد و روان‌درمانی را از حوزه صرف شخصی و پندار فردی جدا می سازد. مفاهیم کلی تر و مهمتری را به حوزه درمان خود وارد می کند و آنها را می آزماید.

نامه

نامه خالی من

در سبد نامه ها به دنبال اسمم می گشتم
نامم را یافتم ؛
بر روی پاکت نامه ای کوچک
در انتهای سبد نامه ها چسبیده بود
به سختی آنرا کَندم
پاکت پاره شد
و بسته های خالی هوا
همراه با اسمم
از درون آن بیرون ریخت؛
آمدم بسته ها را جمع کنم
باد آنها را پراکند و با خود برد
من اکنون مانده ام بدون نام
بدون هویت
بدون نشان
آیا می شود باد
باری دیگر
اسمم را به من باز گرداند؟
شاید این بار
اسمم را از روی هیچ نامه ای نَکنم
و خودم را در فضای بی وزنی
رها نسازم!

م.ح.قشقایی

عطر بهار

عطر بهار

ساده و زیبا همچون پری
دست به دست ملائک داده ای
می فشانی عطر گلهای بهار
در نسیم صبح گاه گلهزار

م.ح.قشقایی

راه طولانی ذهن

راه طولانی ذهن

دیروز در راه همیشگی قدم زدم
مسیر کوتاه بود و ذهن من درگیر
از فکرهای دور و دراز
تا مسیر کوتاه به منزل
افکارم مرا ربود
و برد به سوی اوج خیال
تا صدها و هزاران متر دورتر
اما همچنان در راهم
خانه همین نزدیکی است؛
ولی در عمق خیالم گم شده است
آیا فردا به مقصد خواهم رسید

م.ح.قشقایی