پرستوی من

پرستوی نزار من

لحظه ای بخند
برای من غمگین
که از درد تو
دلم ریش است
چرا خیره می شوی به من
دلم غنج می زند برای کلامت
حرف بزن با من
تمام عشقم را به پایت می ریزم
ای پرستوی من
در نگاهت همه چیز هست
جز کور سوئی از شادی
بخند برای من لحظه‌ای
تا بتوانم بار رنجت را بدوش بکشم
پرستوی بال شکسته
پرستوی زخمی
پرستوی بیمار
پرستوی بی صدا و گنگ
پرستوی ناکام
افتاده بر بستر حسرت
بیدار شو
بخند، شادی کن،
بهار آمده است!!!
م.ح.قشقایی

دنیای واقعی

راه رفتن یا دویدن
فرقی نداره در این راه بن‌بست
در آخر راه خستگی می ماند و بس
هر چقدر تند تر بتازی
تن به فرسودگی بیشتر دادی
دنیا مثل یک چاردیواری کوچک
خفته در مغزی کوچکتر
بشکن حصار ذهن خود
تا بیابی جهانی دیگر
وسیع تر و بی کرانه تر
م.ح.قشقایی

آزادی

آزادی یعنی همه چیز

اگر کسی بپرسد مهمترین حق هر انسان چیست باید گفت آزادی. آزادی نخستین عنصر راستین و مورد نیاز هر انسانی است. با آزادی به همه چیز می توان رسید، ولی بدون آزادی به هیچ چیز نمی توان رسید. زمانی که در جامعه باب آزادی اندیشه و اظهار نظر گشوده شود، می توان اطمینان داشت که بقیه مشکلات و گره های کشور که بعضا لاینحل به نظر می ایند، بتدریج حل شود. آزادی نه تنها برای پیشرفت کردن و خوب زیستن مهم و اساسی تلقی می شود، بلکه آزادی عنصر حیاتی و نهادینه در وجود بشری است. انسان بدون آزادی تحقق عینی و واقعی ندارد و در صورت فقدان در سطح بهایم و و نباتات تنزل خواهد یافت. نه اینکه نیاز انسانی است، بلکه بسیار بالاتر، انسان با آزادی معنا می شود و بر کرسی انسانیت می نشیند. کسی که آزادی را انکار یا رد کند خودش را انکار کرده است چون انسان بدون آزادی گوشت و پوستی بیش نیست. انسانیت انسان به آزادی او بستگی دارد و سلب آزادی اخذ انسانیت انسان و طرد فلسفه ماهوی انسان است.
م.ح.قشقایی

تنهایی

توی آسمون قلبم
بی مهابا پر کشیدی
پر شدی از قصه رفتن
وقتی دلتنگیمو دیدی
من اگر دلتنگ بودم
از برای رفتن تو بود
من نبودم مثل یک سنگ
میون کوهی پر از سنگ
قلب من در طپشی بود
پر حس از تو بودن
درد من دلتنگیم بود
میون اینهمه آدم
دل که دادی دل گرفتی
اما موقع رفتن
دلمو پسش ندادی
دل من همسفری شد
با تو توی این همه سال‌ها
من بدون تو و این دل
شده ام خالی و تنها
م.ح.قشقایی
https://t.me/qashghaii

نشد

نشد!

دلم به مهر تو خوش بود که نشد
به امید عشق تو می آسود که نشد
هر روز چشم از راه بر نمی گرفت
تا بیند تو را در هلال مه آلود که نشد
چو پر کشیدی از نگاهم برون شدی
دل در پی ات سراسیمه تر شد که نشد
بهار آمدولی بوی تو را با خود نیاورد
در انتظار مستی بوی تو بود که نشد
چه میشد اگر ترانه می شدی در شعرم
یا شهسوار قصه پریانم میشدی که نشد
تو بودی که برایم عشق را معنا کردی
یگانه ملک تاجدارم میشدی که نشد
من در امتداد عشق تو اینچنین شدم
آواره هر کوچه و میخانه شدم که نشد
م.ح.قشقایی
https://t.me/qashghaii

معجزه عشق

معجزه عشق

عشق و مهربانی و بخشش سه خصلت به هم پیوسته اند و می توان آنها را در یک مجموعه و سنخ واحد قرار داد. عشق مهربانی می آورد. عشق انسان را بخشنده و رحیم می سازد. عشق سر چشمه همه خوبی ها و زیبایی هاست. عشق به طبیعت، عشق به انسانیت، عشق به زیبایی و موسیقی، عشق به همنوع و...همه جنسیتی واحد دارند. عشق مهر زاید و پلشتی و بی رحمی را زائل می کند.
در بهار و نو شدن طبیعت عاشق باشیم و به همه عشق بورزیم.

نیاز

نیاز

بهترین نگاهم را به تو می دوزم
بهترین لباسم را برای تو می پوشم
موهایم را برای تو شانه می زنم
دگر راه برگشتی نیست
چرا که در تو خلاصه‌ شدم
چیزی مهم نیست
جز خواستن تو
در دنیایی که همه خواستن ها گم شده اند
من فقط تو را می خواهم
و به تو چشم می دوزم
تولدم از تو زایش یافت
و راهم در مسیر تو امتداد یافت
کاش عشق نوایی داشت بلند
تا با انعکاس صدایش
این خواهش بارها تکرار میشد
اما افسوس بر عصری
که یخبندان است
و کلام عشق در دهان و حلقوم یخ می بندد
و نهایت آن خاموشی است
در هنگامه ای از ترس و شرم
که جمله دوست داشتن را
تازیانه ای ساخته اند؛
بر پیکر نجابت!!
م.ح.قشقایی
https://t.me/qashghaii