عزادار خودم

عزادارم

من عزادارم
عزادار خودم
سیاه می پوشم فقط برای خودم
عزای من اینجاست
اینجا توی دلم
عزای بی رنگی
در هوای پر ز دم

من عزادارم
عزادار خودم
که در این زندان
پاشیده ام ز هم
عزای من اینجا؛
عزای تن ها نیست
عزای مُردنها؛
عزای ماتم ها نیست
عزای فقدان
یک ذره زندگی است
عزای بیرحمی
در عصر بند و خودسری است
که قربانیِ اصلیش
همان آزادگی است!

م.ح.قشقایی

چوپان و گله

چوپان و گله

این شده رسم روزگار
گرگها آزاد و رها
بره ها در بند و در زنجیر
چوپان بی خبر از همه جا
رفته به خواب عمیق
درخوابی خوش و لذت بخش
در خلسه رویاهای ناب
در میان این بزم رویاها
می برند نصف دنیا را
گله ها در مصاف گرگها
مانده اند بی دفاع و تنها
گرگها وحشی و بی رحم
می درند یک به یک بره ها را

شب است و نور مهتاب در خواب
گرفته همه جا را تاریکی در بر
دزدان راحت و آسان
در حال انجام کار خویش
به یغما می برند
همه چیز روستا را

م.ح.قشقایی

آزادی

آزادی از خود

از همه بگذر
اگه تونستی؛ از خودت هم بگذر
این وابستگی نیست
این دلبستگی نیست
این یه زندانه
این یه رشته زنجیره
که گره خورده
به دست و پایت
از خود بگذری، از همه گذشتی
هیچ گذشتی نیست، برای خود پرستی
از خود گذر کردن
آغاز آزادی است
خود رها کردن
از بند دلبستگی است!

م.ح.قشقایی

بیماری

بیماری

من یه بیمارم
یه بیمار تنها
یه بیمار بی کس
که هنوز در انتظارم
برای درمانم
به پای کی نشستم
برای درمان خودم
همان که درمان است
خودش بیماری است
طبیب من هم
خودش بیمار است
بیماری من همجنس درمان است
همان که بیمار است همان درمان است
اگر بخواهد یک دست پنهان است
در ظاهر و پنهان
یک گرگ و کفتار است
در عالم انسانی
یک سوداگر جان است
همان که بیماری؛
همان که درمان است
همان که می بینی همزاد ابلیس است
درمانگری اینجا نیست
این تزویر شیطان است

م.ح.قشقایی

وقت است که بازآیی

وقت است که بیایی

با عشق تو خرسندم، ای کاش که بیایی
در چشم تو در بندم، ای کاش که بیایی
در مسند پلک تو جایی برای من نیست
من عاشق یک خندم، ای کاش که بیایی

من حاصل زندانم در قلب شفیق تو
رسوای دو جهانم، ای کاش که بیایی
با این همه زیبایی تو فخر همه عالم
وقت است که بیایی در حالت شیدایی

من قصه تو گویم با هر که می بینم
عمرم رو به پایان است ای کاش که بازآیی
وسعت دلت دریاست من ماهیه تنهایم
آغوش بگیر من را، وقت است که بازآیی
م.ح.قشقایی

بلای عشق

"""""""""
امروز و فردا کن
منو از سرت واکن
یک بار دیگه
عشقم و رسوا کن

دیوانه کن من را
آشفته و زارم کن
برویم بیار رفتارم را
شرمنده حالم کن

دنیا مو باطل کن
عشقمو زائل کن
بدون هیچ رحمی
بلا رو نازل کن

از من مدام بگریز
عشقم رو دور بریز
با یک کس دیگه
طرح دوستی بریز

از من فراری شو
راهی دریا شو
مثل ماهی لیز
از دستم رها شو
""""""""""

دايره مینا

دایره مینا فیلمی که باید دید!
کارگردان داریوش مهرجویی
نویسنده غلامحسین ساعدی
محمد حسین قشقائی

اخیرا فیلم دایره مینا ساخته داریوش مهرجویی را دیدم. این فیلم در سال۱۳۵۳ساخته شده و در آن عزت اله انتظامی، علی نصیریان، سعید کنگرانی و فروزان بازی کرده اند. داستان این فیلم روایتگر یک پیر مرد مریض و پسر جوانش می باشد که برای معالجه پدر راهی شهر شده و در گیر رویدادها و اتفاقاتی می شوند. محیط شهری و مناسبات خاص آن پسر را درگیر خود می کند و این موضوع موجب دوری هرچه بیشتر پسر از پدر می شود. فیلم در نهایت با مرگ پیر مرد و تشییع جنازه او در قبرستان پایان می یابد.
اگرچه مشهور ترین فیلم مهرجویی، گاو تاثیر غیر قابل انکاری بر سینمای ایران داشته و به عنوان سبک و نوع خاصی از فیلمهای ایرانی، الهام بخش شماری از فیلم های پس از خود بوده است، ولی به نظرم فیلم دایره مینا نیز یکی از بهترین فیلمهای مسعود کیمیایی بشمار می رود و می توان آنرا به مثابه یکی از فیلمهای موثر و شاخص (چه قبل و چه بعد از انقلاب) نام برد. این فیلم ۳ سال توقیف بود تا در سال ۱۳۵۷ در ایران به اکران درآمد. دایره مینا در واقع از فیلمهای مرسوم آن زمان فاصله می گیرد و نوعی فیلم شخصی با مفاهیم خاص فیلمهای مستقل و معنا گرا را به نمایش می گذارد. پیام و مفاهیم مطرح شده در این فیلم مشمول مرور زمان نمی شود و دوره مکانی و زمانی خاصی را در بر نمی گیرد. در فیلم نیز در صحنه های مختلف به این موضوع اشاره داشته و به عمد از تعیین زمان و مکان در آن پرهیز شده است. سکانسی که از علی(سعید کنگرانی) پرسیده می شود از کجا آمدی یا اهل کجایی و او می گوید همین دورو برا. پرسه های مکرر علی در سطح شهر و اطراف آن و بی خانمانی پدر که در کنار بیمارستان بیتوته کرده است و شبها نیز در آنجا می خوابد نمادی از بی جایی، بی مکانی و سرگردانی شخصیت های اصلی فیلم است. فیلم گزارشگر تلاش انسان برای زندگی و زنده ماندن و در عین حال نشانگر غفلت انسان از حقیقت زندگی و برتری سوداگری بر اخلاق است. روابط پدر و پسر و درگیری مداوم آنها با هم نشانه تعارض دیدگاه دو نسل است که در دایره ای از فقر نکبت به دور خود می چرخند و راهی برای رهایی نمی یابند. سرگشتگی، فقر، فلاکت و درد و رنج و مریضی این فیلم را به شدت تلخ می کند و شاید به مذاق بیننده خوش نیاید ولی وضعیتی است که باید دیده شود نه اینکه از منظرها دور گردد.
http://ghashghaii.blogfa.com

شادی رو مهمان کن

دلتو با خنده وا کن
غم و از دلت جدا کن
خودت و از زندون غم
با کلید شادی رها کن
بشکن این زنجیر اندوه
پاتو از بندها جدا کن
خوشی رو مهمون دل کن
با دلت عشق و صفا کن
چشمه کوچک دل را
شاد کن، مثل دریا کن
م.ح.قشقایی

پدر

پدر؛
گوهر نایاب هستی

کجاست دست گرمت ای پدر
می گرفت دست مرا در هر گذر
کو نگاه پر ز مهر و عاشقت
می نشاند بر لبها شوق و عاطفت
تو نهادی مهر را در قلب ما
پر نمودی دلها را از صفا
شانه هایت سمبل افراها
وسعت قلبت فزون از ابرها
قامتت ساییده به سقف آسمان
سایه ات گسترده همچو سایبان
آن نگاه مضطرب آخر چه شد؟
از چه رو جانت چنین آزرده شد؟
آن قامت سرو و بلندت را چه شد؟
از چه رو پشتت چنان خمیده شد؟
آخر آن روزهای پر رنج و بلا
از چه بغض می کردی بباری اشک را
آن تن رنجور در آن نیمه شب
خسته شد از درد و میزان تعب
واگذاشتی هستی را ناگهان
سمت دیگر رفتی و گشتی نهان
فکر ما ناکرده در این روزگار
وانهادی ماندگان را در انتظار
از نبودت سالها دلها فِسُرد
اشک غم چشمان ما را فِشُرد
با که گویم درد دل از این عزا
آتشی آید بسوزد جمله را
تا به کی باید بسوزم از فراق
دل ببندم به زمان اشتیاق
م.ح.قشقایی

حضور

حضور تو

عبور مرغان دریایی در آسمان
نوید می دهد که تو می آیی
نشسته بر بال پرستوها
می رسی از مسیر دریایی

نغمه چکاوکها در سکوت شب
یادآور حضور تو اینجاست
سپیده که سر زند فردا
نقش تو را می بینم که بر ساحل دریاست

تصویر تو در آیینه ذهن من
نشان از وجود تو در اینجاست
تو خواسته مرا می دانی
که چنین نشانت در قلبم پیداست

هر جا روم تو آنجایی
انگار ستاره دنباله داری
هر زمان که به تو فکر کنم
تو نشسته بر سر راهی

تمام گستره عالم
در چشم تو هویداست
با این همه زیبایی
محو توست هر چه در دنیاست

م.ح.قشقایی

ثروت ملل

نگاهی به کتاب ثروت ملل
نویسنده آدام اسمیت
محمد حسین قشقایی

این کتاب در نیمه دوم قرن ۱۸ در انگلستان منتشر شد و انقلابی در حوزه اقتصاد و نظریات اقتصادی آنزمان که متاثر از انقلاب صنعتی و رنسانس علمی در اروپا بود بوجود آورد. آدام اسمیت در این کتاب ارزشمند مناسبات اقتصادی، تولیدی و بازرگانی را به دقت و ظرافت خاصی مورد تجزیه و تحلیل قرار می دهد و در واقع مانیفست اقتصادی و اجتماعی اقتصاد کلاسیک را با این کتاب بنیان می گذارد. آدام اسمیت که از واضعان و مبدعان این نظریه نیز به شمار می رود تاثیر بسیار بزرگی در چند قرن در اروپا و دنیا بجای نهاد و اگرچه برخی از نظریات این دانشمند اقتصاد بعدها مورد نقد قرار گرفت و توسط افرادی چون جان مینارد کینز انگلیسی به کلی زیر سوال رفت ولی هم اکنون نیز برخی از اندیشمندان اقتصادی به دیدگاه‌های آدام اسمیت اعتقاد دارند و این نوع پارادایم اقتصادی در قرن بیست و یک با عنوان نئو کلاسیک خود را نمایانده است. در این کتاب آدام اسمیت عوامل و شرایط تولید و تقسیم کار را در آن زمان مورد تجزیه و تحلیل قرار می دهد. نقش و تاثیر عوامل تولید و صنعت شامل کارگر و نیروی انسانی سرمایه، کارفرما و صاحبکار، ابزار تولید اجاره و سود و..سایر جنبه ها و اجزاء، تولید را مورد بررسی دقیق و موشکافانه قرار می دهد. این کتاب در قرن ۱۸ مهمترین کتاب در حوزه اقتصاد خرد و کلان بحساب می آید که تاثیرات زیادی چه به لحاظ تئوریک و چه به لحاظ عملی و کاربردی در عرصه اقتصاد و مناسبات اقتصادی بجای گذاشت.
در دیدگاه اقتصاددانان آدام اسمیتی یا کلاسیک دو عامل و شاخص اساسی دیده می شود که مبنای اقتصاد سرمایه داری و کاپیتالیسم در زمان ظهور و بروز نظام سرمایه داری و رنسانس علمی و صنعتی در اروپا بود. این دو دیدگاه شامل عدم مداخله دولت در اقتصاد و باور به دولت حداقلی و دیگری خود تنظیمی عرضه و تقاضا در زمینه های مختلف اقتصادی و تجاری بود. این دو عامل باعث شد اقتصاد سرمایه داری به تدریج دچار بحران‌های اجتماعی و اقتصادی و سیاسی شود و اصلاح در دکترین این روش از نظریات اقتصادی را ضروری سازد. چرا که این دو عامل به تدریج ناکارآمدی خود را نشان داد و حضور دولت در اقتصاد را در برخی از موارد واجب شمرد. ضمن این که در نظریه خود تنظیمی عرضه و تقاضا هم که بر پایه برابری و آزادی افراد بنا شده بود مشکلاتی را بوجود آورد که یکی از آنها بحران‌های کارگری در اروپا و آمریکا بود. در ارتباط کارگر و کارفرما تجربه نشان داد که واگذاری عرضه و تقاضا به حال خود و عدم مداخله دولت موجب اجحاف و بی توجهی به منافع کارگر در مقابل کارفرما می شود که از قدرت و توانمندی بیشتری برخوردار است و می تواند هرگونه شرایط سخت و تبعیض آمیزی را به کارگر تحمیل کند. این وضع که به افلاس و فقر بیشتر کارگران می انجامید زمینه ظهور مکاتب مارکسیستی و انقلابات سوسیالیستی را در شرق اروپا و روسیه فراهم ساخت، چرا که اکثر این نظریات و انقلابات برای حمایت از کارگران و پرولتاریا بوجود آمده بودند.

ناشکیبا

ناشکیبا

از عشق تو راه فراری نیست
به تو رسیدن هم انتظاری نیست
این گونه سر کردن بدون تو نیز
در توان منِ ناشکیبایی نیست

م.ح.قشقایی

بهار

بهار رنگارنگ

باران باران بارید در دشت بی بر و بار
سبد سبد گل داد دشت در مدت کوتاهی
پاشید باران بهاری بر صورت هر سبزه
نقش بست صور رنگارنگ درصحنه زیبایی

آمد جلوه زیبایی بر رخساره این دشت
پر شد سمن و سنبل بر کاکل صبحگاهی
تازید نسیم صبح بر چهره گلبرگها
پر شد بوی بیداری در وقت سحرگاهی

در مزرعه گندم ساقه ها در رقصند
باد طرب و خندیدن پر کرده صحرا را
در ساعت رویایی از خواب که برخیزم
طعم خوش دریایی مست کرده دلها را

م.ح.قشقایی

تباهی

تباهی

آتشی افروختی بر جان من
آه حسرت ریختی بر جان من
عشق من را به پشیزی داده ای
عمر من را به تباهی داده ای
عشق تو شور و شادی را گرفت
آنچه را قول داده بودی را گرفت
در تمنای تو بودم سالها
تو گذشتی از همه دیدارها
من به سودای تو دل دادمی
در هوایت شعری از گل دادمی
اینک آن چیزی که از تو خواستم
از دل و جانم برون انداختم

م.ح.قشقایی

عشق سوزان

عشق سوزان

عشق چون دریاست
ژرفا و عمیق
عشق چون رویاست
سخت و بی نصیب
عشق چون سرمای شب
سوزنده است
همچو توفان در دلت
توفنده است
عشق چون مستی است
که از عقل ها جداست
ساز خود می سازد
از هر درکی رهاست
هر چه را گویم وصف عشق را
چون به عشق آیم بسوزم حلق را

م.ح.قشقایی

قلعه حیوانات

نگاهی کوتاه به کتاب قلعه حیوانات
اثر ماندگار جورج اورول
محمد حسین قشقایی
کتاب قلعه حیوانات شاهکاری استعاری از یک نظام دیکتاتوری محض است که‌ به‌ خوبی ویژگی هاي یک سيستم اقتدار گرا را در محدوده کوچکی از یک مزرعه حیوانی به تصویر می کشد. کتاب از جایی شروع می شود که یکی از حیوانات مزرعه که عمرش به سر آمده به دیگر حیوانات اندرز می دهد که خود را از چنگال ارباب مزرعه رها سازند و علیه او و مزدورانش شورش کنند. او می میرد ولی سایر حیوانات مزرعه به توصیه او عمل می کنند و به رهبری دو خوک بر ارباب می شورند و او و کارگرانش را از مزرعه فراری می دهند. اصل ماجرا در واقع پس از انقلاب و گرفتن قدرت آغاز می شود در جایی که دو خوک برای تصاحب رهبری قیام و بدست گرفتن قدرت به زورآزمایی می پردازند و در نتیجه یکی از خوک‌ها به نام ناپلئون می تواند با دسیسه رقیب را فراری دهد و رهبر مزرعه گردد. روند اتفاقات به سوی استقرار یک حکومت شخصی و خود محور به پیش می رود و در نهایت نظام از قبل طراحی شده بر اساس مساوات و برابری به سیستمی ظالمانه، خشن و بی‌رحم مبدل می شود و مزرعه به زندانی پر از تبعیض و تضاد برای حیوانات عادی بدل می شود. ارول در واقع در صدد بازسازی زیرکانه و استعاری از بر پایی نظام کمونیستی در روسیه است. فرایندی که در نهایت بر خلاف باورها و شعارهای اولیه به نظامی سلطه گر مبدل می شود. نظامی که بیش از گذشته اعضا را استثمار می کند و بر روی جسد کارگران قصرهای مجلل بنا می کند. قلعه حیوانات شاید بخش آغازین از یک تراژدی سیاسی است که در کتاب دیگر او ۱۹۸۴ تجلی دقیقتری می یابد. در ۱۹۸۴ ما شاهد یک نظام سیاسی اقتدارگرا هستیم که همه چیز را در سیطره و پوشش خود دارد و تک تک اعضای جامعه از طریق سیستم‌های ارتباطی و امنیتی زیر نظر قدرت اعظم یعنی دولت هستند و هر حرکت خلاف نظم مستقر مستوجب مجازات می شود. در سیستمی که ارتباطات اجتماعی به کلی محو شده و انسان‌هایی مسخ شده در زندانی که همه جا دوربین گذاشته اند در ترس و وحشت زندگی می کنند. قلعه حیوانات را می توان نقطه آغازین تسلط حاکمیت دانست و کتاب ۱۹۸۴ دوره استقرار و حاکمیت این دیکتاتوری در فرایند رشد و باروری خود است. نهایت نظامی که جز شکست و شرمساری برای انقلاب کنندگان آن باقی نمی گذارد. در انتهای کتاب شعار همه با هم برابرند تبدیل به این می شود که همه حیوانات برابرند ولی بعضی برابرترند،
که نشانگر استحاله انقلاب از اهداف مساوات گرایانه و رسیدن به نوعی نظام تبعیض گونه با وجود طبقه برخوردار و طبقات گسترده فقیر است.
کارل پوپر جامعه شناس و متفکر سیاسی در کتاب جامعه باز و دشمنانش که چند انقلاب مهم تاریخ را مورد بررسی دقیق قرار داده است، به این نتیجه می رسد که انقلابات در نتیجه نه تنها سودی برای کشورها ندارد، بلکه در نهایت موجب کشتارهای وسیع، برقراری دیکتاتوری و خودمحوری حکومتی خواهد شد. بنابراین توصیه می کند بجای انقلاب، باید رفرم و اصلاحات در جامعه بوجود آورد و انقلاب جز ویرانی، عقب ماندگی و انحطاط بیشتر چیزی بدنبال ندارد.
https://t.me/qashghaii

شوریدگی

شوریدگی

در مسیر عشق شوریدگی بایدت
در مدار عشق خیال بافی بایدت
گر رستمی کنی و خود بزرگ بینی
ره بجایی نبرده ای خاک پایی بایدت
دست شستن از غرور و نخوت و جاه
در این راه افتادگی و بندگی بایدت
چاره ساز تو مهتری و خودنمایی نیست
منیت شکستن و از خودگذشتگی بایدت
در حریم عاشقی جای زشت خویی نیست
نرمی و مهر و خوش زبانی بایدت
گر راه رو این ره پر خار و خشی
بی صبری مکن ، شکیبایی بایدت

م.ح.قشقایی

هرگز

هرگز

از هر چیز گذر کنم از تو هرگز
شب را با کسی سحر کنم بی تو هرگز
به شبی که عشق از دیار دلم سفر کرد
نیست دگر هیچ کینه ای ز تو هرگز

تو امید رهایی در این حصار اندوه
بدون دست تو رها شدن از این غم هرگز
کسی نیست بجای تو نشستن بر اوج خیال
بی خیال شدن در این شب از تو هرگز

م.ح.قشقایی

سهم ما

سهم من

این که ما را داده اند سهم ما نیست
سهم ما از این دنیا فقط رویا نیست
آسمان ما پر از ابر و غبار و انتظار
یک کمی آرامشم سهم ما در این دنیا نیست
هر چه شادی است از دیار ما پر کشید
اینچنین بی شوق بودن لایق دلها نیست
آخرین روزی که دنیا جان بگیرد از کالبد
دل بریدن از جهان آنچنان حسرت زا نیست

م.ح.قشقایی

کودکی درمانده

قصه کودکی نافرجام

من ایستادم نگاه کردم
تا آن انسان بمیرد
ترسیدم قدم جلو بگذارم
دلم لرزید
دهانم به رعشه افتاد
تمام بدنم از خشم می لرزیدند
ولی یارای حرکت نداشتم
انگار پاهایم به زمین چسبیده اند
و زانوانم خشک شده و بی حرکت مانده اند
نگاهم خیره مانده بود
بر روی کودکی که درحال نزار و مرگ
سر به زیر خم کرده بود
نگاه کردم ایستادم
تا یک جسم بی رمق
کم کم از پا بیفتد
و خوراک کرکسان شود
من خود باچشم خود دیدم
این صحنه دلخراش را
اما روی از آن برتافتم
و به سرعت دور شدم
و دیگر پشت سرم را نیز نگاه نکردم
که نکند پاهایم سست شود
دلم به رحم آید
و قصد برگشتن کند
چرا که باید به هواپیما می رسیدم
وگرنه جا می ماندم
از زندگیم
از خانه ام
از بچه هایم
م.ح.قشقایی

اسیر

اسیر

شکار دست تو شدن به این سادگی نیست
دل از تو ربودن در قامت هر سفله نامی نیست
به شعر و شعور توسل جستن و مهر ورزیدن
کار ساز در برابر چون تو ملکه دلربایی نیست
عاشقی رخت بر بستن است از دیار عقل
مستی و خمار تو شدن لایق هر بی نشانی نیست
هر کس به عشق تو تن داد مستحق درد و غم شد
هر که در پی خوشی است لایق همچو تو شهسواری نیست
شوریده دل شوی شاید که بار یابی
مدعی پر غرور شایسته هیچ طاووس جمالی نیست
باید که از خود بگذری بخاطر یار
همراه دلبری شدن شکستن است و بازی نیست

م.ح.قشقایی

آبی تر از آب

آبی‌تر از آب

بک کمی آب را اّبی تر کنیم
دل را ز دشمنی، خالی تر کنیم
در این آشفته بازار غرور
با اندکی آب، رویی تر کنیم

دیده را شوییم با آب زلال
رخت انسان دوستی در بر کنیم
دل بشوییم از غبار بد دلی
رسم عشق و عاشقی در سر کنیم

م.ح.قشقایی

باز هم در خوابی؟

بعضی مواقع، وقتی چیزی می خوانم، در نظرم جملات و کلمات جان می گیرند، زنده می شوند، هیاهو می کنند و رقص و پایکوبی بر پا می کنند.
در برخی مواقع کلمات رخت عزا می پوشند و به سوگ می نشینند!
مواقعی واژه ها مثل سربازانی خشک و بی روح می شوند که روبرویم با حالتی موزون، ولی بی حس و بی تفاوت، رژه می روند.
گاهی جملات مثل یک دسته ارکستر و کر ظاهر می شوند که بر روی صندلی های خود نشسته اند و یکنواخت و یک صدا می نوازند.
آری گاهی واژه ها مجسم می شوند و مرا مورد خطاب قرار می دهند؛
امروز هم گذشت، بازهم در خوابی؟!
م.ح.قشقایی

نکته ها

کاش می توانستم پایم را از لحظه ها بیرون بگذارم تا یک بار دیگر تو را ببینم!

م.ح.قشقایی

مرگ و زندگی

بعضی آدمها قبل از این که مرگ فرا برسد مرده اند. مرگ یک فرایند نیست یک رخداد غیر قابل پیش بینی است. پس تا زمانی که اتفاق نیفتاده باید مثل قبل زندگی کرد. سن وسال در مقوله مرگ تصور و خیالی بیش نیست، چون زندگی همین لحظه است و در این لحظه ما زنده ایم. زندگی زمانی است که هستیم و مرگ وقتی رخ داد دیگر نیستیم. بنابراین با توجه به تعبیری که یکی از اندیشمندان در این زمينه دارد در واقع مرگی وجود ندارد و آنچه هست ترس از مرگ است و این نگاه هم در زمانی است که ما زنده ایم.
م.ح.قشقایی