فصلی تازه


این هم از این سال با خوب و بدش
هر چه بود بگذشت با روز و شبش
هر چه شد بگذشت سال نو رسید
با طبیعت حس شادی شد پدید
طبع هستی باز در فصل بهار
تازه شد با شوق مستی بی شمار
باغ و بستان را شوری دیگر است
فصل دلها را بهاری دیگر است
جان دل را به شادی زنده کن
مهربانی را به دنیا هدیه کن
قلب خود را از کدورت پاک کن
جمله غمهایت به کلی خاک کن
گر بهاری هست در دلهای ماست
ذات هستی پیرو رفتار ماست
گر که کوشی می شوی پاک از بدی
زنده می مانی چو سیمرغ سرمدی
گوش میدار این سخن را به هوش
تا بیابی شادی و حظ و نیوش


م،ح،قشقایی